|
گل من |
آقا جان من مگر نمیگویند النظافته من الایمان؟! مگر نمیگویند مومن باید به تمیزی و نظافت خود خیلی اهمیت بدهد پس تویی که اینهمه ادعای مومن بودنت میشود، تویی که وقتی با خانمی طرف صحبت میشوی رو به دیوار میایستی مبادا که از راه راست منحرف شوی، تویی که به تمام فرامین بزرگان دینت عمل میکنی، چرا تنها به این یک قلم دستور اهمیت نمیدهی خبر مرگت؟! تا کی باید تا تو پا به اتاق ما میگذاری من رو به قبله شوم از بوی گند بدنت؟ والا به خدا صد رحمت به آن جوانک ژیگولوی قرتی که هرآینه از کنارش میگذری بوی عطر و گل میدهد! او از تو با ایمانتر است، مطمئنم! باید حتما این عبارت را با فونت درشت تایپ کرده و روی میزت بگذارند؟ باید حتما انگشت در چشمت کرده و حرفی را حالیت کرد؟ بابا جان من امروز روز دیگر نه تنها النظافته من الایمان که الانظافته من الدرک و شعور، من الاصالت الخانوداگیه، من الادب و من الخیلی چیزهای دیگر! [ دوشنبه 11 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:57 AM ] [ بهاره ]
[ ]
ساعت==> 12:40 نیمه شب مکان==> برای اینکه محمد بیدار نشود، داخل پذیرایی نشسته ام. محمد==> در حال گپ و گفتگو با 7 پادشاهان است و از عالم و آدم بی خبر! من==> در حال خواندن کتاب «مثل هیچ کس» می باشم و داستان رسیدست به قسمتهای مهیجش، آنجا که پروانه قهرمان داستان .... نمی گویم دارد چه کار می کند فقط همینقدر می گویم که دارد کاری را انجام می دهد که اگر من بودم عمرا انجام می دادم برای همین قلبم در حال انتقال به کف دستم می باشد؛ درست در همین لحظه، یکباره صدای مهیب و وحشتناکی از داخل یخچال بلند می شود==> قارررررررر قوووووورررر گرومپ! قوووووررررر قااااارررر گرومپ! یا حضرت عباس این دیگر چه بود ادامه مطلب [ یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389 ] [ 10:59 AM ] [ بهاره ]
[ ]
دارم ایمل «شما یادتون نمیاد» را می خوانم، با خواندن هر کلمه حس می کنم یک رگ از رگهای کمرم باز می شود، حس می کنم خمیدگی پشتم صاف و صافتر می شود و در نتیجه بهتر می توانم نفس بکشم ولی توأمان حس می کنم یک نفر دست گذاشته ست روی قلبم و در کمال قساوت فشارش می دهد آنچنان که قلب ناتوانم می خواهد بایستد از تپیدن: «شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟ بـــــله» راست می گوید... کفش نهرین! حتی دیگر اسمش هم یادم رفته بود چه رسد به قیافه اش؛ ولی من بی تقصیرم برای این فراموشی وقتی همه ی کتونی ها چینی شده اند، چه جور می شود از کسی انتظار داشت یادش بی آید کفش نهرین را «شما یادتون نمیاد: ستاره آی ستاره پولک ابر پاره، به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی؟ اتفاقا این یک قلم را خیلی هم خوب یادم می آید، از بس که خواننده ی این سرود خوشگل بود و صدایش مخملی «شما یادتون نمیاد:
چقدر دلم برای صدایش تنگ شده است، راستی چرا دیگر دوبله نمی کند؟ نه خودش نه خانم هاشمپور همسر خوش صدایش... ولی من یکی که اگر دیگر هرگز دوبله هم نکند، محال ممکنست صدای زیبای اسکارلت اوهارا را فراموش کنم ادامه مطلب نیمه شب شنبه ۱۳ شهریور خیلی وقت بود که نرفته بودم سراغش، یعنی اگر راستش را بخواهی از وقتی محمد لپ تاپ گرفت، من به کل کامپیوتر ثابتم را گذاشتم کنار؛ زمان درست و دقیقش می شود یک سال و نه ماه! تو این مدت فقط یکی دو باری روشنش کردم تا چندتایی آهنگ ام پی تری ازش بردارم و انتقالش دهم به لپ تاپ، همین. گذشت تا امشب، امشب هوس کردم بعد از مدتها بروم سراغش و یک سری به فایلها و عکس های قدیمیمان بیندازم. باورم نمی شد، به محض اینکه ویندوز بالا آمد، من مثل مسافری که بعد از مدتها به شهر و دیارش برگشته باشد، با صفحه ی قدیمیم روبرو شدم. به دنبال فایلهای مورد نظرم از درایوی به درایو دیگر رفتم ولی پیدایشان نکردم. هر چه به ذهنم فشار آوردم که اسم فولدرشان چه بود، حتی آن را هم نتوانستم به یاد بیاورم. این میان فرصتی دو ساعته یافتم تا نگاهی بیندازم به عکسهای قدیمی. انگار رفته باشم سر صندوقچه ی قدیمی خانوادگی و نشسته باشم پای آلبوم عکسهای زرد، کهنه و قدیمی شده، با این تفاوت که این صندوقچه، الکترونیکی ست و عکسهایش را هر وقت بازشان کنی تازه و تر و تمیز مقابلت ظاهر می شوند. باورم نمی شد اینهمه تغییر؛ از زمان گرفتن آن عکسها شاید چند سالی بیشتر نگذشته باشد ولی از تو چه پنهان با بهاره ی آن تو بدجور احساس غریبگی می کردم. دوباره انگار تازگی و طراوت آن زمان جاری شد توی رگهایم و برگشت به وجودم... تک تک خاطرات این چند سال برایم زنده شدند و باعث شدند نصفه شبی اشک به چشمانم بی آید... باید هرچه سریعتر فکری به حال خودم بکنم؛ اینجور که پیداست زندگی ام مدام در حال گذرست و بدجور گره ام زده به روزمرگی، اینقدری که نه تنها از اطرافیانم که حتی از خودم هم غافل شدم. توی عکسها ما هنوز منزل قبلیمان هستیم، بهنام و خانمش تازه عروس و دامادند و از کوچولوی نازشون که الان یک سالش هست، هیچ خبری نیست.
تولد 60 سالگی باباست و همه دورش حلقه زده ایم (بابا امسال 65 سالش کامل شد)... تو این عکس پدر محمد هنوز زنده است و دارد با شوق به دوربین لبخند می زند... در این عکس من انقدر لاغرم که حتی استخوانهای گردنم بیرون زده اند و در عکسی دیگر انقدر چاق شده ام که کم مانده تا منفجر شوم از چاقی... اینجا نه فقط پر از عکس و خاطره است بلکه محل نگاهداری مطالب بایگانی شده ی آن یکی وبلاگم هم هست... پس رفتم سراغ دانه دانه نوشته هایم... با اینکه آن یکی وبلاگ را هنوز دارم و ماهی یکبار به روزش می کنم ولی دیدن ظاهر 6 سال پیشش، حالم را بدجور دگرگون کرد... نمی دانم این روزها چشم شده ست... مرض نوستالوژی افتاده به جانم. تازه فقط این نیست... چند روز پیش دم دمای اذان مغرب زدم کانال دو و ناگهان یک لحظه هم خنده ام گرفت و هم گریه... یک ربنا گذاشته بود با همان ریتمی که شجریان می خواند با این تفاوت که بجای صدای صاف و زیبای شجریان، یک پسر نوجون تازه بالغ با صدایی دو رگه و خروسی می خواند، ولی همان صدای خروسی چون آهنگش یادآور ربنای محبوبم بود، پرتم کرد به سالها پیش سر سفره ی افطار مادرم در خانه ی پدری... آن زمانها که همه چیز لطف و صفای خودش را داشت و همه مان با ذوق و شوق انتظار این ماه مبارک را می کشیدیم، آن زمانها که کمتر در دلهامان کینه و نفرت روییده بود و مردم به گروه های مختلف تقسیم نشده بودند و همه یک دست بودند، آن زمانها که هنوز حرمت خیلی چیزها محفوظ بود و کسی جرات نمی کرد به راحتی آب خوردن دروغ بگوید و تهمت بزند و حق را بکشد و حق طلب را خفه نماید... دلم امشب بدجور هوس قدیم کرده است... سوار ماشین آژانس می شم و مقصدم رو به راننده میگم. راننده که پیرمردی ۷۰-۶۰ ساله ست برمیگرده نگاهم میکنه و بعد از چند لحظه که بروبر نگاهم میکنه، میگه: چشم؛ شما هم جای دخترم، می برمتون! من: ماااااااااااااااا پس یه ساعته داره بروبر نگاهم میکنه نگو به چشم دختری بوده؛ خوب شد چیزی بهش نگفتم [ پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 ] [ 02:33 AM ] [ بهاره ]
[ ]
درسته که اینجا نشسته ام پشت لپ تاب
و گوشی تو گوشمه و دارم آهنگ محبوبم را گوش میکنم ولی این دلیل نمی شه که
نشنوم محمد داره تو اون اتاق با کسی حرف میزنه! ساعت 12:20 نیمه شبه و حضرت
عباسی تو باشی مشکوک نمی شی؟ وقتی می روم بالای سرش جیغ می کشد و تقریبا
تا مرز سکته میرود از ترس (پارازیت... چون طبق معمول موهایم باز است و ...
خوب تو خودت تصور کن خوابیده ای روی تخت و چراغ خاموش است و چشمهای تو بسته
اند، بعد یکباره حس کنی کسی بالای سرت ایستاده و تا چشم باز میکنی یک کله ی
موی فرفری را میبینی که رویت خم شده است، خوب مسلم است که مرا با جنی چیزی
اشتباه میگیری [ سه شنبه 12 مرداد ماه سال 1389 ] [ 9:13 PM ] [ بهاره ]
[ ]
خسته از کار روزانه و گرمای طاقت فرسای این روزها، می رسی خانه؛ در دل به دوراندیشی و آینده نگری خودت آفرین می گویی که صبح قبل از خروج از خانه در کلمن آشپزخانه آب خنک تگرگی درست کرده ای و حالا، آب یخ و خنک انتظار نوشیدنت را می کشد؛ گوارای وجودت این آب. سریال مورد علاقه ات مدتیست که آغاز شده است و تو نمی دانی چرا هر بار که این سریال شروع می شود، تو بدجور هوس خوردن نودالیت به سرت می زند و چون کودکی چهار ساله، یک لحظه آرام و قرار نداری تا ظرفی مملو از نودالیت بخوری؛ با اشتیاق فراوان می روی سراغ سوپر آشپزخانه ات و کابینت پر از نودالیت را باز و نودالیت با طعم گوشت را انتخاب می کنی، ظرف 10 دقیقه نودالیتت آماده ی خوردن است، نوش جانت این غذا. از صبح مدام سرت پایین است و مشغول کار هستی، از مزه ی ناهار هیچ نمی فهمی تنها می خوریش که از گرسنگی ضعف نکنی و نیرویی داشته باشی برای کار مضاعف! ساعت 3 بعد از ظهر است و تو عجیب هوس بستی طالبی کرده ای؛ با خانم همکار عازم سوپر نزدیک اداره می شوید و بعد از 5 دقیقه تو به بستی دلخواهت می رسی؛ بخور و لذتش را ببر. روبروی متخصص تغزیه نشسته ای و با دلخوری هرچه تمامتر در مورد چاقیت صحبت می کنی؛ در خلال حرفهایت بارها به دکتر متذکر می شوی که تو اصلا آدم پرخوری نیستی و بر شیطان لعنت؛ آخر چرا اینقدر چاق شده ای! ناگهان چشمت می افتد به چشمان خودت در آینه و نمی دانی چرا چشمانت در آینه اینقدر چپ چپ نگاهت می کنند! ولش کن بهاره ی در آینه همیشه از تو طلبکار است؛ از خود راضی پر افاده! هفته ی دیگر به عروسی دختر دوست مامان دعوت شده ای و از حالا عزای چه بپوشم گرفته ای. یک به یک لباسها را از کمد بیرون می آوری و امتحانشان می کنی ولی لامذهبها هچ کدام به سایزت نمی خورند، سعی می کنی به تصویر خودت در آینه نگاه نکنی، خوب میدانی او منتظر بهانه ایست تا دهان باز کند و آنچه دل تنگش می خواهد بارت کند و همین هم می شود، عاقبت تحمل از کف می دهد و : امیدوارم کارد بخورد به آن شکم خندق بلایت که هرچه درش بریزی باز هم کم است! تو عوض نودالیت و کیک و بستی، کوفت بخور بلکه جلوی چاقیت را بگیرد! تا کی می خواهی به این وضع ادامه دهی و چون غلطک هنگام راه رفتن قل بخوری به این طرف و آن طرف! 31 سالت شد؛ آخر کمی از سن و سالت خجالت بکش! این را می گوید و عین مجسمه زل می زند به صورتت. چیزی درونت بالا و پایین می رود، از قلبت به کبد و از کبد به مغز و از مغز به کلیه ات لابد، یکجا آرام و قرار ندارد تا نهایتا وارد دلت می شود، یکباره تصمیم می گیری نگذاری این واقعه دوباره تکرار شود، دیگر به احدی اجازه نمی دهی با این لحن با تو صحبت کند، چه خودت باشی در آینه چه کسی دیگر، این اتفاق هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. چند وقتیست که خیلی مراقب غذا خوردنت هستی، آفرین به تو که موقع دیدن سریال توجهی به نودالیتهایت نمی کنی، هنگام کار دیگر هوس بستنی خوردن به سراغت نمی آید، حالا چند تایی از لباسهای زیبایت سایز تنت شده اند و دیگر می توانی با خیال راحت بپوشیشان؛ مانتوهای نویی که از پارسال تا حالا در کمد لباسها، انتظارت را می کشند تا بپوشیشان را می توانی از کاور خارجشان کرده و تنت کنی. دیدی که توانستی، کافی بود فقط بخواهی که بشود و شد. از این به بعد بیشتر قدر خودت را بدان حضرت والای گامبو! [ پنجشنبه 7 مرداد ماه سال 1389 ] [ 01:29 AM ] [ بهاره ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||