آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:43 AM

همه چی آرومه تو به من دل بستی
این چقد خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه، تو به احساس من
همه چی آرومه من چقد خوشحالم
پیشم هستی حالا  به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشات معلومه
من چقد خوشبختم  همه چی آرومه
تشته ی چشماتم منو سیرابم کن
منو با لالایی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست  
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا   به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 ساعت 9:32 PM

به نظر تو اسم آدم حتما باید متناسب با اندامش باشه؟ نیعنی منظورم اینه که به نظر تو اسم ما آدمها حتما باید با ظاهرمون هماهنگی داشته باشه؟ به نظر من که حتما حتما باید اینطور باشه. مثلا آدمی که نیم متر قد دارد و بسیار بسیار لاغر و نحیف تشریف دارد را به هیچ وجه نمی توان رستم نامید؛ و یا یک آدم کوتوله را خطاب کرد رشید! نمی شود دیگر برادر من، آدم خنده اش میگیرد! و یا تو تصور کن دختر زشت و سیه چرده ای را که نامش دهند==> حوری، پریسما، ماه وش و یا مهسا! این یکی نه تنها خنده دار است بلکه تازه گریه هم دارد. اینی که میگویم علت دارد عزیز من و آن اینکه اسامی افراد در ذهن یکدیگر ایجاد تصویر میکند و تا انسان اسم یک نفر را میشنود، فوری در ذهنش از او، انسانی را میسازد متناسب با نامش! مثلا اون قدیمها تلویزیون یک فیلم یا سریالی را نشان میداده به نام خونه قمر خانم؛ حالا قمر خانم کی بوده؟ صاحب خانه و یه زن قلچماق، قد بلند و چهارچونه، سیبیل از بناگوش دررفته با صدایی بسیار بسیار قلدر و نکره؛ ظاهرا این قمر خانم تا مدتها در خاطر همگان مونده بوده حتی من هم که سنم اونقدرا نیست یعنی به 50-60 سال پیش نمیرسه هم از دولتی سر تلویزیون شبخیز خان دیدم این فیلم رو؛ حالا تو فکر کن به من بگویند اسم دختر فلان همسایه قمر است! خوب مسلمه که با شنیدن اسم قمر من به هیچ وجه فکرم به سمت ماه (معنی فارسی قمر) نمیره و صافتقیم قیافه قمر خانم میاد تو ذهنم! حالا تو تا اینجا را داشته باش تا من برم سر اصل مطلب:

چند وقت پیش برای انجام کاری مجبور شدم با رئیس یک اداره در یکی از نهادهای دولتی تلفنی صحبت کنم. سِمَت جناب رئیس خیلی پر طمطراق نبود ولی اسمش کمی قلنبه سلنبه بود و آدم احساس می کرد این جناب حتما باید فردی قلچماق و عصا قورت داده و جدی باشد. این تصور وقتی بیشتر به خودش رنگ واقعی تری گرفت که مسئول دفتر آقا هی برای ما کلاس گذاشت که جناب مستوفی الممالک امروز وقت ندارند و هفته دیگر وقت دارند. من دیگر پیش خودم گفتم لابد حسابم با کرامت الکاتبین است؛ عجب آدم راه نیا و سختگیریست این جناب مستوفی الممالک، هیچ جوره راه نمیده دو کلام باهاش صحبت کنم! القصه، من آخرش هم نتونستم با این جناب صحبت کنم تا اینکه هفته پیش در سیمناری که تو اداره خود اوشون برگزار شد زیارت کردم حضرت آقا را ... یعنی وقتی به من گفتند این آدمی که اینهمه ازش میترسیدی و واهمه داشتی همین یه الف بچه ست ها، دلم میخواست برم جلو و اول یکی بخوابونم تخت گوش منشیش که اینهمه من رو اذیت کرد، بعدشم برم گوش خودش و بگیرم و تاجائیکه میتونم بپیچونمش و بهش بگم یعنی میخوای بگی منو از تو نصف آدم اینهمه ترسونده بودند؟ فکر کن یه پسر 25-26 ساله با 40 کیلو وزن و 140 سانت قد،‌ یه همچون اسم گنده ای رو دنبال خودش یدک میکشه! باور کن از تصور  خودم  انقدر خنده ام گرفته بود که اگر رئیسم پیشم نبود حتما میزدم زیر خنده!

خلاصه که عزیز من درانتخاب اسامی برای فرزندانتان خیلی خیلی دقت کنید که فردا روی خدای نکرده اسم دلبندتان باعث خنده و تفریح همگان نشود!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388 ساعت 08:53 AM

می دونی یه وقتایی که با خودم تنها میشم، به خیلی چیزا فکر میکنم، گاهی به خودم و زندگیم، گاهی به آینده کشورم، گاهی به فرزندان آینده مون، گاهی به زیبایی خورشید، گاهی به ذات لایتناهی حق و بالاخره گاهی هم به راز خلقت؛ که اگه راستش و بخواهی این راز خلقت بدجور رو مخ بنده راه میرود آنگاه که من نفهمم هدف از خلقت یه موجود، چه بوده! مثلا من هنوز که هنوزه نتونستم از راز خلقت مگس سر در بیارم! آیا مگس خلق شده تا بلای جان من شود آن زمان که نان تازه را پخش میکنم روی میز تا خنک شود آنوقت این فسقلی هی رژه برود روی نان بنده و هی جیغ من را دربیاورد و یا خلق شده تا خوراک و غذای مارمولک و قورباغه شود؟ اگه اینطوره اصلا خود قورباغه و مارمولک برای چی خلق شدند؟ مارمولک برا این خلق شده تا با دیدنش خانم باردار همسایه ما از ترس فرزند در شکمش را بیندازد؟ یا مثلا آن یکی خانم همسایه با دیدنش درجا سکته نماید؟ هاین؟ نه آخه من میخوام بدونم هدف از خلقت مارمولک چه بوده که مگس را باید خلق می کردی بخاطرش؛ هاین؟! حالا مگس که خوبه، بدبخت بینوا فقط یه وزوز اعصاب خرد کن می نماید و نهایتا کثیفی را جابجا میکند، این پشه ی فسقلی جیزگولک که از مگس بدتر است؛ لامصب لامروت خون آدم را میخورد تازه وقتی یک لیتر خون آدم را کوفت زهرمار کرد، آنوقتست که جایش میسوزد و درد میگیرد و آدم متوجه ی نیش پشه ذلیل مرده میشود! راز خلقت این پشه چه بوده آخدا؟ خلقش کردی که باهاش یه نمرود بدبخت را بکشی؟ یا بکنیش عامل مرگ خیلیای دیگه یا بکنیش ناقل ویروس اچ آی وی آیا؟ هاین؟ اصلا این جانوران و حشرات موذی مارموز را ولش کن؛ خیلی زود تند و سریع بگو هدفت از خلق پیکان بطور غیرمستقیم چه بوده؟ نه خدایی چه بوده؟ که از این طریق کفر کائنات من را در بیاوری؟ که رانندگانش بزنند حال ماشین های مدل بالا را بگیرند؟ که عامل ایجاد تصادف بشوند؟ که سر پیچ یادگار هی بپیچند جلوی ماشینی که من درش ساکنم و اعصاب مصاب راننده ماشین را خط خطی نمایند؟ که مدام آلودگی صوتی و تنفسی ایجاد کنند؟ حالا اصلا این پیکان را هم ولش کن؛جان من، حضرت عباسی بگو هدفت از خلقت این محمود چه بوده؟ ببین اینجا که دگر هیچ کی نیست بیا دم گوش خودم بگو این موجود دوپای چند سر با هزارمتر زبان را برای چی آفریدی؟ هاین؟ که بزند همه چی را به فنا بدهد؟ یا که میمون در مقابلش حس کند سوفبا لورنست و حسابی اعتماد به نفسش برود بالا؟ حالا او را هم ولش کن، آخدا این امیرعلی هست خان داداش جناب افشین خانِ خواننده که در کلیپهای برادرش شرکت می نماید و آن حرکات چندش آور را از خودش در می آورد، او را برای چه آفریدی؟ که حرص و لج و چندش من را توأمان با هم در بیاوری؟ که یک عده خزوخیل خوششان بیاید از این حرکات؟ نه، جان من بگو آخر هدفت چه بوده از خلق این موجودات...هاین؟ اصلا هیچی بابا ولش کن، بازم من به راز خلقت فکر کردم و به هیچ نتیجه درست و درمونی نرسیدم! تو هم که فقط بلدی سکوت کنی و یک لبخند ژوکوند تحویلم دهی و باز لج من را دربیاوری؛ اصلا من نمیدانم چه هیزم تری به تو فروخته ام که هی میخواهی لج مرا دربیاوری؟! یا صبر کن ببینم.... نکند همه ی این کارها را کرده ای که فقط لج مرا دربیاوری؟ هاین؟ بله... همینست... اینهمه به خودت زحمت دادی که فقط لج مرا دربیاوری... آخه یه ذره از قد و قواره خودت خجالت بکش... من اصلا قابل این حرفها هستم که سربسرم بگذاری؟ نه خدایی هستم؟ هاین؟! من هیچ کاری با مخلوقاتی که نام بردمشان ندارم الا یکیشون... همونی که خودت میدونی... جان من همین یه دونه رو که ازش فقط یه دونه ساختی و به تیراژ بالا ازش چاپ نکردی، بترکون و منهدمش کن...خوب؟ باشد؟ فقط همو را و من دیگر با تو کاری ندارم که ندارم که ندارم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 21 آذر ماه سال 1388 ساعت 10:31 AM

از اینکه لقمه رو تا نیم قدمی لبم نزدیک کنم و بعد یهو تلپی از دستم بیفته رو زمین بدم میاد! 

از اینکه برای گرفتن مرخصی استحقاقیم مجبورم کلی استرس داشته باشم که بالاخره مرخصی رو میگیرم یا نه، بدم میاد! 

از اینکه وسط کارم  یا درست زمانی که حواسم و متمرکز کردم تا مطلبی را بنویسم یا به یاد بیارم، خرمگس لعنتی معرکه میپره وسط و حواسم و پرت میکنه، بدم میاد! 

از اینکه برسم خونه و از خستگی در حال متلاشی شدن باشم و درنتیجه بخوام یه نموره استراحت کنم ولی هی تلفن زنگ بزنه یا مهمون بیاد خونم و نهایتا دچار سردرد بشم، بدم میاد! 

از اینکه این بوزینه رو چپ و راست تو تلویزیون ببینم که در حال دروغ بافیه و تازه چقدرم از خودش متشکره، بدم میاد! 

از اینکه برم سراغ کتابای نخونده ام ولی هیچ کدومشون جذبم نکنن، بدم میاد! 

از اینکه هی برم رو ترازو و ببینم وزنم هی گرم گرم کم میشه، بدم میاد! 

از اینکه تا حالا پولش نبود ولی حالا که هست خودم وقت نمیکنم برم یک بوت و کیف حسابی بخرم، بدم میاد! 

از اینکه محمد هی سر دفاع از علی دایی با دیگرون بحث میکنه، بدم میاد! اصلا از خود علی دایی هم بدم میاد! 

از اینکه بعضیا بعضی توقعات زیادی ازم دارن، بدم میاد! 

از اینکه این چند وقته انقدر سرم شلوغ شده که وقت نمیکنم به خودم برسم، بدم میاد! 

از اینکه مدام از کلمه (هی) استفاده میکنم، بدم میاد! 

از اینکه هی از همه چی بدم میاد، بدم میاد!  

عوضش: 

از خوردن سیب زمینی تنوری با نون سنگک و کره، خوشم میاد!  

از این سوتیایی که خانم همکارم میده، خوشم میاد! (پارازیت... زنگ زده آژانس که برای جهان کودک ماشین بگیره، میگه یه ماشین میخوام برای دنیای کودک!)

از فیلم درباره ی الی که تا همین پریشب ندیده بودمش، وحشتناک خوشم میاد!  

حالا از آخر فیلم خوشم نیومد، خوب نیومده باشه، عوضش از بازیهای عالی بازیگراش؛ خیلی خوشم میاد! 

از لرزیدن تو این هوای سرد و خزیدن زیر پتوی گرم، خوشم میاد! 

از خوندن کتاب همخونه، تلافی، یاغی عشق و رویای روی تپه برای بار هزارم، خوشم میاد!  

از خوردن ماست میوه ای هلو؛ خوشم میاد! 

از پیاده روی تو این پارکه و راه رفتن روی جدولهاش، خوشم میاد! 

از دیدن قیافه عصبانی و مثل لبوی محمد وقتی من و با این قد و قواره رو جدول میبینه؛ خوشم میاد! 

از بوی شامپوی جدیدم، خوشم میاد! 

از تمام جوکهایی که برای مستر بوزینه میسازند، خوشم میاد! 

از جناب اوباما خیلی خوشم میاد! 

از خوندن مطالب قدیمی وبلاگم، خوشم میاد!  

از راه جدید مچ گیری ای که تازه یاد گرفتم، اساسی خوشم میاد! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388 ساعت 1:05 PM

ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان       وی خیــالــت پیش روی عـاشقـان
 هـر کجـا کـردم نظـر بــالا و پســـت     جـلوه ای از روی زیبــای تو هســت
 
دلم بدجوری ترک خورده خدا... تو کجایی؟ دلم برای بودنت و حس کردنت تنگه حسابی... کجایی خدا؟ 

 خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند          باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو        هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده       هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده  

بگو خدا... این روزا گوش خیلیا کر شده و چشماشون کور... بگو ... نیازه که بشنوند صدات رو و باور کنند وجودت رو باز... راستی خدا مگه نه اینکه هر کس غیر از راستی گفت دشمن مسلم توست؟ پس چرا داعیان دوستی با تو، خود از همه درغگو ترند؟ جریان چیه خدا؟ بگو ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 19 مهر ماه سال 1388 ساعت 11:27 AM

میدونی راستش اگه بتونی و نکنی، مهم نیست؛ یعنی بازم قدر سلامتیت و یا چیزهایی که داری رو نمیدونی؛ باید بخوای و نتونی؛ اونوقته که میفهمی چقدر قبلا خوشبخت و شاد بودی و خودت خبر نداشتی... وقتی میری سر یخچال و یه لیوان آب یخ یخ یخ مشتی رو هولوپی قورت میدی، هیچ وقت فکر اینو نمیکنی که یه روزی ممکنه مجبور بشی به قدر یک چهارم استکان آب ولرم بخوری اونم نه همینجور هرتی و هولوپی، قلپ قلپ باید بخوری عزیزم و همینجور میشه که خوردن همون فیسقول آب، 5 دقیقه وقت نازنینت و میگیره! زمانی که غر میزنی که وقت کافی برای خوردن صبحانه  مفصل نداری، هیچ وقت فکرش رو نمی کنی که ممکنه روزی برسه که خوردن یک تکه نان تست خشک و خالی برات خوشمزه تر از یک کیلو نون خامه ای بشه! وقتی که یه روز انقدر سرت شلوغ میشه که فرصت ناهار خوردن رو پیدا نمیکنی، و وقتی میرسی خونه عین این ندیدبدیدای از قحطی در رفته میفتی به جون هرچی خوراکی تو خونه ست، یاد اون روزی رو نمیکنی که ممکنه مجبور بشی چند روز بجای خوردن غذا، سرم نوش جان کنی تازه باید هی هم بدنت و سوراخ سوراخ کنن تا بتونن اون رگای نازکت و پیدا کنن! هیچ وقت اینها رو درک نمیکنی تا یه روز دچارشون بشی و وقتی شدی، بعد از یه هفته مصیبت کشیدن و دربه دری و به شیوه ی اولیور توییست (جیره بندی) غذا خوردن، چقدر گاز زدن و خوردن یه پر سیب برات لذیذ و دلچسبه وقتی که میخوای و میتونی! چقدر احساس سلامتی میکنی وقتی دکی جان بهت میگه میتونی از  امشب غذا بخوری ولی یادت بشه وحشی بازی درنیاری موقع خوردن (پارازیت... این قسمت و به این صراحت نگفت، خیلی محترمانه تر گفت) و تازه این موقع ست که قدر نعمت سلامتیت رو میدونی و خداوند عالم را صدهزار بار شاکر میشی برای نعمتی که بهت داده... به همین دلیله که میگم باید بخوای و نتونی تا بفهمی که چی میگم بالام!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 ساعت 11:58 AM

عجب گیری افتادیم ها! چرا اون لعنتی دست از سرم بر نمیداره؟! چی از جونم میخواد؟ هرچند وقت یه بار هی میاد به خوابم و همیشه هم ناراحته... تو خواب مدام داره ازم دلجویی میکنه! مدام داره سعی میکنه از دلم دربیاره اونمهمه اذیتی که منو کرد! یادمه پارسالا یه مدت همینجور هی میومد به خوابم و هی عذرخواهی و این حرفا، بعد یه شب پدر مرحومش دست پدربزرگ خدابیامرزم و گرفت و اومد تو خوابم، بهم میگفت نمیذارم بری تا دخترم و ببخشی، بعد خودش یهو نمیدونم از کجا پیداش شد از تو ماشین اومد بیرون و با خنده بهم گفت: اصلا ببینم تو چرا از من ناراحتی! به اینجا که رسید یهو از خواب بیدار شدم... بعد شنیدم ام اس گرفته؛ یه بار دیگه هم خواب مادرش رو تو مسجد دیدم که لباس مشکی پوشیده بود و خیلی ناراحت بود... باز از خواب بیدار شدم... پرس و جو که کردم از اینور و اونور فهمیدم که مدتی تو بیمارستان بستری بوده علتش و ولی نفهمیدم چرا... اون نمیخواد سر به تن من باشه منم همین حس رو نسبت به اون دارم ولی این تله پاتی مزخرف و عجیب و اعصاب خرد کن یعنی چی آخه؟ به من چه که اون چشه که تا یه چیزیش میشه فوری همه ی زمین و زمان دست به دست هم میدن و هی برام تو خواب پیغام پسغام میفرستند؟! حالا دوباره هی داره میاد به خوابم! ایندفعه تنهاست... اون همسر عوضیش هم کنارش نیست تو این خوابای اخیر...فکر کنم یه مرگشون هست یا شده که این هی تنها میاد به خوابم و اونهمه ناراحته... بابا خدایا خواهش میکنم ازت پلیز پلیز پلیز جان هرچی مرده دیگه نیارش به خوابم... من نمیخوام ببینمش حتی تو خواب! نمیخوام بفهمم چشه یا چش داره میشه! آخه به من چه اصلا!  آره خیلی بی رحم و سنگدل و عوضی شدم باشه اصلا هر چی تو بگی، ولی فقط لطف کن و وقتی موقع خواب روحم و ازم میگیری نذار سر به هوایی کنه و اینور اونور بره، اجازه نده هیچ غریبه ای بهم نزدیک بشه اونجا! خودت در امان نگهش دار، فقط اجازه بده روحم بره سمت گل و بلبل و دریا و چیزای خوب... خواهش میکنم ازت... من دیگه اعصاب کشمکش و درگیری رو ندارم به بزرگی خودت قسم خواهش میکنم ازت حواست به روح بازیگوشم باشه اونجا!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>